زیر بارون گریه کردم تا تو اشکامو نبینی

سومین جشنواره ملی شعر دانشجويي بهار نارنج

كانون شعر و ادب دانشگاه علوم كشاورزي و منابع طبيعي ساري برگزار مي كند:

سومين جشنواره شعر دانشجويي بهارنارنج 

جهت كسب اطلاعات بيشتر و ارسال آثار به دبيرخانه جشنواره از لينك هاي زير ديدن فرمائيد..

 

http://www.agri-poem.blogfa.com

http://www.bnarenj.blogfa.com

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت 0:42 قبل از ظهر  توسط فاطمه خنیده  | 

تقدیم به روح پاک مادر بهترین دوستم "هما"

کجــای آسمـــان شــب بجــویــمت ستاره ام

چگــونــه غصــه هـای دل بـگویـمت ستاره ام

کمی به سـوی من بیا تو را دوباره حس کنـم

هــوس نمــوده ام دمـی ، ببـویمت ستـاره ام

 

مـاه چـه چاره می کنــد بــرای درد و مشـکلم

دوای درد مــن تویــی ، تــو قــرص مــاه کاملم

بــاز تـب شبــانـه و . . . ، نبــودنـت کنــار مــن

چرا سفر؟! چرا سفر؟! چه کرده ای تو بـا دلـم

 

هنـــوز هــم نبـــودنــت نمـــی رود بــه بـــاورم

عـــزیـــز جـــان مــن ، انیــس و یـــار و یــــاورم

تمــام خاطـرات مـن بـوی خـوش تــو می دهد

درون یــاد و نــام تــو ، تــــمام شــب شنــاورم

 

شـانه بــزن مـوی مـرا دست بکش به روی من

مــرا در آغـــوش بکش ، ببــو دوبــاره بــوی من

کجــای شـب نشستـه ای "مــادر" نـازنیـن من

نمی دهی، نمی دهی، پاسخ جستجوی من

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آبان 1390ساعت 10:9 قبل از ظهر  توسط فاطمه خنیده  | 

...

انگار همین دیروز بود...

باورم نمیشه...به همین زودی شده یکسال

16 اسفند 88 روز یکشنبه

 با بچه ها (ح، م، ف، ه و ف) تو دانشگاه اونقدر مسخره بازی در اوردیم و خندیدیم که حد نداشت. تک تک حرفا و کارامون مث یه فیلم تو ذهنمه.آخرین تصویری هم که از دانشگاه ،اون روز تو ذهنمه ،با ح و ه  پشت صندلی های ایستگاه رو سبزه ها نشسته بودیم و داشتیم آب انار میخوردیم و بلوتوث بازی میکردیم.

ساعت ۶ بود که اومدم خونه.حوصله م سر رفته بود. رفتم تو نت. دقیقاً یادم نیست چیکار میکردم ؛ ولی خیلی طول کشید.

ساعت ۶:30 بود که دیدم گوشیم زنگ میخوره. شماره ی بابا بود. گفتم وای ، زنگ زده خونه دیده اشغاله ، فهمیده بازم تو نتم. 2بار کامل گوشیم زنگ خورد ،برنداشتم. دیسکانکت کردم ، منتظر بودم بابا به خونه زنگ بزنه.

بازم به گوشیم زنگ زد. دیدم ول کن نیست.برداشتم.

منتظر بودم یکم تند باهام حرف بزنه اما صداش خیلی آروم و گرفته بود.بهم گفت کجایی؟ گفتم خونه.

_ مامان کجاست؟

_ تو آشپزخونه. میخوای گوشیو بدم بهش؟

_ نه نه . برو تو حیاط. نمیخوام مامان بفهمه. فاطمه، یجوری برو که شک نکنه.

_ بابا چیزی شده؟

_ برو تو حیاط بهت میگم.

...

_ خب حالا بگو

_ قول بده هول نکنی. خاله پروانه قراره بیاد خونه. تا وقتی اونا برسن مراقب مامان باش.

_ بابا تورو خدا. دارم خفه میشم. چی شده؟......بابا؟......چرا حرف نمیزنی؟

(از اونجایی که اون اواخر حال دایی حمید خیلی بد شده بود و دکترها قطع امید کرده بودند، با شنيدن صداي گرفته بابا دلشوره ي عجيبي گرفتم)

-گفتم:  داییجون طوریش شده؟

_ فاطمه ، داییجون  فوت کرده. مراقب مامان باش.........

 

دیگه نفهمیدم چی گفت...چی شنیدم

حالا چیکار کنم؟برم پیش مامان خودمو بزنم به بیخیالی؟یعنی چی؟ داییجون من فوت کرده؟ دایی حمید من؟ همین چند روز پيش مامان اینا رفته بودن تهران ملاقاتش، دکترش گفت حالش بهتره.قرار بود برگرده قم پیش بچه هاش. (در واقع کسی واقعیت رو به مامان نگفته بود!)

شوکه شده بودم. اصلاً متوجه اطرافم نبودم. گفتم اگه اینطوری برم بالا مامان حتماً سین جیم میکنه که چم شده؟ رفتم صورتمو شستم و آیت الکرسی خوندم ، رفتم تو اتاق.سعی کردم زیاد جلو چشم مامان نباشم.گوشی مامانو خاموش کردم . صدای تلفنو قطع کردم.

مامان صدام کرد. خیلی آروم و ریلکس جوابشو دادم(به عمرم اینقد فیلم بازی نکرده بودم!)

گفت گوشیو بیار، به داییجون زنگ میزنم جواب نمیده. گوشی زندایی هم خاموشه. یه زنگ بزن قم ، ببین بچه ها چیکار میکنن؟ از دیشب که با داییجون حرف زدم تا حالا، دلم شور میزنه.

الکی شماره گرفتم و گفتم جواب نمیدن!

بیشتر نگران شد.تو دلم خدا خدا میکردم یکی بیاد منو ازین وضع نجات بده. کاش من و مامان تنها نبودیم. مطمئن بودم اگه یه کلمه دیگه حرف بزنه عین بمب منفجر میشم و میزنم زیر گریه.

یهو زنگ خونه رو زدن. از جام پریدم .خاله جون پروانه و داییجون مجید با پیرهن مشکی اومده بودن.

رفتم تو حیاط. به داییجون گفتم چرا با پیرهن مشکی اومدین؟ مامانم سکته میکنه...(گریه)...خالجون بغلم کرد.

مامان تو اتاق من بود. داییجون و خالجون اومدن تو اتاق. خالجون وقتی مامانو دید یهو زد زیر گریه .مامان مات و مبهوت بهشون نگاه میکرد. به گریه های خالجون...به پیرهن مشکی دایجون.

دیگه همه چیو فهمیده بود...فقط جیغ میکشید...از حال رفت....

ظرف نیم دقیقه خونمون شده بود پر از جمعیت...

دایی حمید برا همیشه از پیشمون رفت...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اسفند 1389ساعت 10:23 بعد از ظهر  توسط فاطمه خنیده  | 

♥ تا حالا از خودت پرسیدی قیمت زندگی چنده؟

 تا حالا از خودت پرسیدی قیمت زندگی چنده؟

 

تموم روزو کار میکنیمو آخرشم از زمین و زمان شاکی میشیم که چیزی نداریم ، شمارو به خدا تا حالا از خودتون پرسیدید:
 
قیمت یه روز بارونی چنده؟
یه بعدازظهر دلنشین آفتابی رو چند می خری؟
حاضری برای بو کردن یه بنفشه وحشی توی یه صبح بهاری یه تراول بدی؟
پوستر تمام رخ ماه قیمتش چنده؟
اگه نصف روز هم بشینی به نیلوفر سوسنی رنگی که کنار جاده در اومده نگاه کنی بوته اش ازت پول نمی گیره.

چرا وقتی رعد و برق میاد تو زیر درخت فرار می کنی؟ می ترسی برقش بگیرت، نه، اون می خواد ابهتشو نشون بده. آخه بعضی وقت ها یادمون میره چرا بارون می یاد. این جوری فقط می خواد بگه منم هستم، فراموش نکن که همین بارون که کلافت می کنه که اه چه بی موقع شروع شد، کاش چتر داشتم، بعضی وقتا دلت برای نیم ساعت قدم زدن زیر نم نم بارون لک می زنه. هیچ وقت شده بگی دستت درد نکنه؟ شده از خودت بپرسی چرا تمام وجودشو روی سرما گریه می کنه؟ اونقدر که دیگه برای خودش چیزی نمی مونه و نابود میشه. هیچ وقت از ابرا تشکر کردی؟ هیچ وقت شده از خودت بپرسی که چرا ذره ذره وجودشو انرژی می کنه و به موجودات می بخشه، ماهانه می گیره یا قراردادی کار می کنه؟
چرا نیلوفر صبح باز میشه و ظهر بسته می شه؟ بابت این کارش چقدر حقوق می گیره؟ چرا فیش پول بارون ماهانه برای ما نمی یاد؟ چرا آبونمان اکسیژن هوا رو پرداخت نمی کنیم؟
تا حالا شده به خاطر این که زیر یه درخت بشینی و به آواز بلبل گوش کنی پول بدی؟

قشنگ ترین سمفونی طبیعت رو می تونی یه شب مهتابی کنار رودخونه گوش کنی. قیمت بلیتش دل تومنه!

خودتو به آب و آتیش می زنی که حتی تابلوی گل آفتابگردون رو بخری و بچسبونی به دیوار اتاقت ولی اگه به خودت یک کم زحمت بدی می تونی قشنگ ترین تابلوی گل آفتابگردون رو توی طبیعت ببینی. گل های آفتابگردونی که اگه بارون بخورن نه تنها رنگشون پاک نمی شه، بلکه پررنگ تر هم میشن، لازم نیست روی این تابلو کاور بکشی که چون خاک روشو، شبنم صبح پاک می کنه و می بره.

تو که قیمت همه چیز و با پول می سنجی تا حالا شده از خدا بپرسی قیمت یه دست سالم چنده؟ یه چشم سالم چنده؟ چقدر باید بابت اشرف مخلوقات بودنم پرداخت کنم؟ خیلی خنده داره نه؟ و خیلی سوال ها مثل این که شاید به ذهن هیچ کدوممون نرسه؟

اون وقت تو موجود خاکی اگه یه روز یکی از این دارایی هایی رو که داری ازت بگیرن زمین و زمان رو به فحش و بد و بیراه می گیری؟ چی خیال کردی؟ پشت قبالت که ننوشتن. نه عزیز خیال کردی! اینا همه لطفه، همه نعمته که جنابعالی به حساب حق و حقوق خودت می ذاری، اگه صاحبش بخواد می تونه همه رو آنی ازت پس بگیره.

اینو بدون اگه یه روزی فهمیدی قیمت یه لیتر بارون چنده؟ قیمت یه ساعت روشنایی خورشید چنده؟ چقدر باید بابت مکالمه روزانمون با خدا پول بدیم ؟ یا این که چقدر بدیم تا بابت یک کاستی که از صدای بلبل ضبط کردیم تحت پیگردقانونی قرار نگیریم، اون وقت می فهمی که چرا داری تو این دنیا وول می خوری!!
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم بهمن 1389ساعت 1:44 قبل از ظهر  توسط فاطمه خنیده  | 

♥ بهانه ای برای خندیدن

امشب همه ی فامیل خونه ی خالم اینا جمع بودیم...تولد آبجی معصومه هم بود؛ جاتون خالی یه جشن کوچولو گرفتیم .

کلی با بچه های خاله ها و دایی ها مسخره بازی در اوردیم و خندیدیم

بعد از مدت ها رو چهره ی تک تک اعضای خونواده خنده دیدم. بعد فوت مامان بزرگ و داییم، شده بود دور هم جمع شیم ، بگیم و بخندیم ؛ اما نه اینجوری.از ته دل

چقد خوبه گاهی اوقات آدم به حدی بخنده که شکمش درد بگیره...

خدایا شکرت...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم بهمن 1389ساعت 0:20 قبل از ظهر  توسط فاطمه خنیده  | 

♥ دستهامان نرسيده ست به هم ...«فریدون مشیری»

از دل و ديده ، گرامی تر هم

                            آيا هست ؟

- دست ،

      آری ، ز دل و ديده گرامی تر :

                                        دست  !

زين همه گوهر پيدا و نهان در تن و جان ،

بی گمان دست گرانقدرتر است .

 

لطفاً بقیه ش رو در  بخونیــد...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم آذر 1389ساعت 0:0 قبل از ظهر  توسط فاطمه خنیده  | 

شعر زیبای "کوچه" / فریدون مشیری



بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مهر 1389ساعت 3:45 بعد از ظهر  توسط فاطمه خنیده  | 

سهــراب سپهـری

 شب ســردی است ، و مـن افسـرده

راه دوری سـت ، و پــایـــی خستــــه

تیـــرگی هســت و چـــراغـی مــــرده

 می کنــم ، تنهـــا ، از جـــاده عبـــور،

دور مــــانــــدنـــــد ز مــــن آدم هــــــا.

ســایــه ای از ســر دیــــوار گـــذشت،

غمـــی افـــزود مـــرا بـــر غــــم هــــا.

 فکــــر تـــــاریـــکی و ایــــن ویـــــرانـی

بــــــی خبــــر آمـــد تــــا بـــا دل مـــن

قصــــه ها ســـــاز کنــــد پنهــــانــــی.

 نیــست رنـــگی کــه بـگویـــد بــا مــن

انـدکی صبـــر ، سحـــر نــزدیک است

هـــر دم ایــــن بانـــگ بــــر آرم از دل :

وای ،ایــن شـب چقـدرتاریــک اسـت!

 خنــــده ای کـــو که بـــه دل انگیــــزم؟

قطـــره ای کــو کـه بــه دریـــا ریـــــزم؟

صخـــره ای کـــو کـه بـــــدان آویـــــزم؟

 مثل این است که شب نمناک است.

دیگــران را هــم غــم هسـت بـه دل ،

غم من ،لیـک ،غمـی غمنـاک است.

"غمی غمناک"...از کتاب "مرگ رنگ"

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مهر 1389ساعت 9:0 بعد از ظهر  توسط فاطمه خنیده 

چقدر خوبه که این تابستـــون لعنتــی داره تمـــوم میشـــه...

آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ابر، با آن پوستين سرد نمناكش
باغ بی برگي روز و شب تنهاست ،
با سكوت پاك غمناكش.

ساز او باران ، سرودش باد
جامه اش شولاي عريانی ست
ور جز اينش جامه ای بايد
بافته بس شعله ی زر تا پودش باد

گو برويد، يا نرويد، هر چه در هر جا كه خواهد
يا نمی خواهد
باغبان و رهگذاری نيست
باغ نوميدان
چشم در راه بهاری نيست

گر ز چشمش پرتو گرمی نمی تابد
ور به رويش برگ لبخندی نمی رويد
باغ بی برگی كه می گويد كه زيبا نيست ؟
داستان از ميوه های سر به گردونسای اينك خفته در تابوت پست خاك می گويد

باغ بی برگی
خنده اش خونی ست اشك آميز
جاودان بر اسب يال افشان زردش می چمد در آن
پادشاه فصلهــا ، پــاييــــز ...

  بــاغ مــن/کتاب زمسـتــان ... مهـدی اخــوان ثـالــث

 

20.jpg

5.jpg

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم شهریور 1389ساعت 2:52 بعد از ظهر  توسط فاطمه خنیده  | 

"احمد شاملو"

دهان ات را می بويند
مبادا گفته باشی دوست ات دارم.
دلت را می بويند                            
                     روزگار غريبی است نازنين
و عشق را
كنار تيرك راه بند
تازيانه می زنند.              
                     عشق را در پستوی خانه نهان بايد كرد
در اين بن بست كج و پيچ سرما
آتش را
به سوخت بار سرود و شعر 
                                     فروزان می دارند.
به انديشيدن ، خطر مكن .       
                               روزگار غريبی است نازنين
آنكه بر در می كوبد شباهنگام
به كشتن آمده است .
                              نور را در پستوی خانه نهان بايد كرد
آنك ، قصابان اند
بر گذرگاه ها مستقر
با كنده و ساتوری خون آلود
                            روزگار غريبی ست ، نازنين
و تبسم را بر لب ها جراحی می كنند
و ترانه را بر دهان.
                                 شوق را در پستوی خانه نهان بايد كرد
كباب قناری
بر آتش سوسن و ياس
                              روزگار غريبی ست ، نازنين
ابليسِ پيروزمست
سور عزای ما را بر سفره نشسته است .
                                 خدا را در پستوی خانه نهان بايد كرد
  
 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم شهریور 1389ساعت 2:46 بعد از ظهر  توسط فاطمه خنیده  | 

؟

نفس های من به شماره افتاده اند،

عادت چشمان من جستن توست و تو گریختن را استادی،

ساز نگاه من سکوت است،

من در سکوت سرد مرگ هم نگاه پر فریب تو را میخواهم،

نفس هایـم به شماره افتاده اند،

باور نمیکنــم

که باور نمیکنی...

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم شهریور 1389ساعت 12:59 بعد از ظهر  توسط فاطمه خنیده  | 

شعر بودن از کتاب هوای تازه...احمد شاملو

گر بدین‌ سان زیست باید پست

من چه بی‌شرم ‌ام اگر فانوسِ عمرم را به رسوایی نیاویزم

بر بلندِ کاجِ خشکِ کوچه‌ی بن بست

 

گر بدین ‌سان زیست باید پاک

من چه ناپاکم اگر ننشانم از ایمان خود، چون کوه

یادگاری جاودانه، بر ترازِ بی‌بقایِ خاک.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم مرداد 1389ساعت 11:57 بعد از ظهر  توسط فاطمه خنیده  | 

زندگی در گرو خاطره هاست.......

 

افســـار دلــم دست خــدا بود چنین شد!

ای وای اگـــر دست خودم بود چه میشد؟

مقصود دلم مهـــر و وفا بود چنیــن گشت

گر مقصد من جور و جفا بود چه میشد!!!

.

.

.

میخوام بیخیــــال غـــم دنیـــا به یــــــاد بچـــگی ها تـــاب بخـــورم

treeswing.gif   

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم مرداد 1389ساعت 1:13 قبل از ظهر  توسط فاطمه خنیده  | 

دلتنگ برای کسی که برایم دلتنگ نیست

داستان می نویسم

نقاشی می کنم

می خوابم و باز بیدار می شوم

ولی باز دلتنگم برای کسی که.....

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم مرداد 1389ساعت 1:7 قبل از ظهر  توسط فاطمه خنیده  | 

دلنوشته 1 : تقدیم به روح بهترین دایی دنیا

یادش بخیر...باغمان یک در کوچک داشت.

دایی حمید قدش بلند بود و هر وقت میخواست وارد باغمان شود سرش میخورد به بالای در.

مامان به بابا گفت آن در را بردارد و جایش یک در بزرگتر بگذارد....

از وقتی در را برداشتیم ، دایی حمید دیگر به باغمان نیامد...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم تیر 1389ساعت 12:21 بعد از ظهر  توسط فاطمه خنیده  | 

برای . . .

من به تو بد کردم

به خودم بد کردم

من به تاریخ . زمان . به فراسوی جهان بد کردم

من ز روی نازنینت ، نازنینم شرمسارم

من ازین شعر(!) ازین شعر سبک بیزارم

بگذر از من که درین تاریکی

در دلم غم دارم

روزها در دل تنگم غم مبهم دارم

من سرابم . مایه ی رنج و عذابم

من چو یک کابوس وحشی ... نه چو رویاهای خوابم

من ز سنگم

خالی از احساس های رنگ رنگم

مثل دریایی تو. آبی و ساده و پاک

من سرابی هستم ... نقش افتاده به خاک

..................

پی نوشت : برای نوشتن ادامه اش دیگر خیلی دیر شده...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم تیر 1389ساعت 12:8 بعد از ظهر  توسط فاطمه خنیده  | 

شعر خودم...

« باران »

 تو بــارانی و من بـــاران پرستــــم               لبالب در تمنــــای تـــو هستــــم

ببار امشب مـــرا سیـــراب گردان               چو خاک تشنــــه در کوه و بیابان

تمام کوچــه ها خیـــس عبـــورت               منم در حســـــرت حس حضـورت

بیابانـــم تـــو را میخواهم از ابــــر               نمانده چاره ای بر من بجز صبــــر

تو پاک هستی و من غرق گناهم               بجـــز باریدنت چیــزی نخـــــواهم

ببــــار و جان من را شستشـو ده               دل افســــــرده ام را رنگ و بـو ده

شدم لبریــــــز عشـــق آتشیـنت               لب لعـــــــل و نگـــــاه نــازنیـــنت

همه آتش گرفته جسم و جانــــم               روان و تـــار و پـــود و استخوانـــم

مـــن امشب در تمنـای تو هستم               تـــو بـــارانی و من بـــاران پرستم

                                                                                                            « فاطمه خنیده »

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم خرداد 1389ساعت 2:56 بعد از ظهر  توسط فاطمه خنیده  | 

شعر خودم...اسیـــــــــــر

دو دستم را تو بستی و

چه آرام و چه پاورچین

درون قلب من تنها نشستی؛

دو دستم را تو بستی و مرا تسخیر کردی

چه زیبا و چه شیرین

برایم،عشق را تعبیر کردی...

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم فروردین 1389ساعت 2:15 بعد از ظهر  توسط فاطمه خنیده  | 

نگاه

نگاهت که میکنم؛

سکوت را بهانه ای برای گفتن نا گفته ها میابم.

کاش هرگز زبانی نبود که سکوت بهانه شود؛

برای نگفتن گفتنی ها...

ای کاش...نگاه؛

پلی شود برای رسیدن به تو...

به قول شاعر،

راه های به تو رسیدن

محدود است اما من...

به اندازه ی تمام راه های نرسیدن به قلبت،

دوستت دارم!!!

« فاطمه خنیده »

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم بهمن 1388ساعت 11:19 بعد از ظهر  توسط فاطمه خنیده  | 

«هوشنگ ابتهاج(ه.ا.سايه)»

«آرزو»

گفتمش :«شيرين ترين آواز چيست؟»

چشم غمگينش به رويم خيره ماند

قطره قطره اشكش از مژگان چكيد

لرزه افتادش به گيسوي بلند

زير لب غمناك خواند:

«ناله ي زنجيرها بر دست من...»


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم بهمن 1388ساعت 6:49 بعد از ظهر  توسط فاطمه خنیده  | 

«فريدون مشيري»

« تماشا »

گفتــه بــودي كـه چـرا محـو تماشاي مني

              وان چنان مات كه يك دم مژه بر هم نزني

                            مـژه بـر هـم نـزنـم تـا كـه ز دستــم نـرود

                                          نــاز چشـم تـو بـه قـدر مـژه بـر هـم زدني

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم بهمن 1388ساعت 2:30 بعد از ظهر  توسط فاطمه خنیده  | 

شعر زيباي پوچ.از مجموعه ي عصيان(فروغ عزيز)

ديدگان تو در قاب اندوه

سرد و خاموش

خفته بودند

زودتر از تو ناگفته ها را

با زبان نگه گفته بودم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 2:8 قبل از ظهر  توسط فاطمه خنیده  | 

اين هم شعری که خودم گفتم برای تیم محبوبم استقلال...

آنكه عشق است و تمام عمر من

          آنكه محبوب است و تـاج اين وطن

                    قلب من هر دم به عشقش ميزند

                              خواه خيلي خــوب باشــد يا كه بد

                                        هــــر زمان با ياد او من زنـــــده ام

                                                  من فقط با عشـق او دم مي زنــم

                                                            آبيــم . مـن آبيــم . مـن آبيــم

                                                                      افتخـــــارست كه استقلاليـــم

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 6:40 بعد از ظهر  توسط فاطمه خنیده  | 

صرفاَ جهت اطلاع!

 سرخ و کبود

تویی سرخ و منم آبی

همه آغشته و مرطوب در دریای بیتابی

همه آواره ی صحرای بی آبی

من از سرخی تو سرخم , به دل دلشوره ها دارم

تو از کابوس و شب اندیشه ی آبی ,

پریشانی و بیخوابی

همه دلشوره ات را در حضور این من بیتاب می یابی 

تو سرخی و سرت گرم است

و این سرخی نه از شوق است دائم,

گاه از شرم است  !

خجالت از همه غوغای پوشالی, اگرچه مات میخندی و خوشحالی

عرق از شرم میریزی و سرخی

پیش فرزندان,

با جان پر ازدرد و تبِ سرد و غم و اندوهِ ولگرد و همه حجم دو دستان پر از خالی

پز عالی

توییکه تا ابد بر شش گلِ پنجاه می بالی

 

منم آبی و دلگرمم که دریا نیلی است و آسمان آبی

به روز روشن و هر شامگاهِ صاف و مهتابی.

نمیدانم هنوزم من که مردِ روز باید بود و کم آسود و در آن بادیه پیمود

که میگویند؛ فکر نون باید بود و باشد خربزه, آبی!

 

نمیدانم که تا کی باید از آن جامهای آسیا دم زد

تنه بر پیکر هر اهل عالم زد

که این جام است و خوشنام است و چه جامی و چه نامی

که دارد آبروی و رنگ و روی و خصلت نابی

برای پرچمِ آبی

 

نه تو سرخی به تنهایی

تو هم از تیره ی مایی

تو هم از آسمانِ وهم می آیی

سرت بر آستانِ قصه می سایی

رخم سرخ است من هم,  از حضورِ حضرتِ سیلی

اگرچه راه می پویم میانِ آسمانِ آبی و نیلی

من از تو هستم و تو از منی هرچند

مرا دژخیم می پنداری و پندار میدارم که تو آن روحِ قابیلی

تویی از من , منم از تو, منم سرخ و تویی نیلی

تو هم رویت کبود است و رخم سرخ است من هم, از حضور حضرتِ سیلی.

....دلتا....

پرسپوليسي عزيز:

خداييش يه كم منصف باش و اين دفعه رو بي خيال كري شو ...

 به نفع خودته

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 2:39 قبل از ظهر  توسط فاطمه خنیده  | 

شعر وداع از مجموعه شعر اسیر...فروغ فرخزاد

 

مي روم خسته و افسرده و زار

سوي منزلگه ويرانه خويش

بخدا مي برم از شهر شما

دل شوريده و ديوانه خويش

+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 0:43 قبل از ظهر  توسط فاطمه خنیده  | 

فروغ فرخزاد...شعر بازگشت از مجمو عه ی اسیر

 

 ز آن نامه اي كه دادي و زان شكوه هاي تلخ

تا نيمه شب بياد تو چشم نخفته است

اي مايه اميد من، اي تكيه گاه دور

هرگز مرنج از آنچه بشعرم نهفته است


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 0:32 قبل از ظهر  توسط فاطمه خنیده  | 

ترانهْ كوچك

تو كجايي؟
در گسترهْ بي‌مرز اين جهان
تو كجايي؟
-من در دوردست‌ترين جاي جهان ايستاده‌ام:
كنار تو.
-تو كجايي؟
در گسترهْ ناپاك اين جهان
تو كجايي؟
–من در ناپاك‌ترين مقام جهان ايستاده‌ام:
بر سبزه شور اين رود بزرگ كه مي‌سرايد
براي تو.

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 3:46 قبل از ظهر  توسط فاطمه خنیده  | 

 اي بهترين بهانه براي ماندن درين سكوت سرد بي كسي

برق چشمان آتشينت

چون سوسوي نور ظريف فانوس پير مرد ماهي گيراست

 از پشت پنجره ي كلبه ي تنهايي

چقدر زيباست سوسوي نور

  از پشت پنجره ي كلبه اي كه در سكوت سرد در تاريكي

اميد مي بخشد

بر جان نا اميد دخترك تنها

من در آرزوي آمدنت هستم

مانند همان دخترك

در هياهوي بي كسي

در شب باراني

خيره به نور فانوس ماهيگير...

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 3:37 قبل از ظهر  توسط فاطمه خنیده  | 

احمد شاملو...

من باهارم تو زمين
من زمينم تو درخت
من درختم تو باهار
ناز انگشتاي بارون تو باغم مي‎كنه
ميون جنگلا تاقم مي‎كنه 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 3:29 قبل از ظهر  توسط فاطمه خنیده  | 

 سلام اي هم سفر اي خوب
سلامي گرم و بي پايان
تو را مي خواهم از باران
كجايي ؟
نيستي در شهر
تمام كوچه ها خاليست
تو رفتي و رها كردي ،
مرا با درد بي درمان
گل مريم ، گل ياسم
تو نزديكي به احساسم
نبيند چشم من روزي تو را
غمگين و سرگردان
بيا آرام و پاورچين
كنارم اندكي بنشين
بگو از هر چه مي خواهي
شكايت كن از اين و آن
خداحافظ نمي گويم تو را اي صبح شور انگيز
دعايت مي كنم هر شب
دعايي از دل و از جان

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم تیر 1388ساعت 3:52 قبل از ظهر  توسط فاطمه خنیده  | 

مطالب قدیمی‌تر